تبليغاتX
وقایع اتفاقیه
 قوانینی که نیوتون از قلم انداخت!!!!!
قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن: اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد قطعا به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون حمام:وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید بااو دیده شوید افزایش می یابد.
قانون نتیجه: وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند کار خواهد کرد.
قانون بیو مکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهرو ها دورتر است دیرتر می آیند.
قانون قهوه:قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

بر گرفته از یه جای دیگه!!؟؟       پیشاپیش

            روز دانشجو مبارک باد          

 

|+| نوشته شده توسط زهرا احمدیان در یکشنبه پانزدهم آذر 1388  |
 زیباترین جملات...

بوی جوی مولیان آید همی                          یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او                        زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست                  خنگ ما را تا میان آید همی

سلام به همه!

فردا پس فردا همه دیگه برمیگردن...

از همین حالا بوی جوی مولیان(زاینده رود) به مشام میرسه...

چند تا جمله ی قشنگه که میذارم براتون:

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...

بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان...

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد .
|+| نوشته شده توسط معین در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
  پایان خوش
  •  سلام                                                                                                                                                         
  • پیشاپیش عید سعید غدیر خم را به همه ی خانم هاواقایان دکتر تبریک میگم
  • امیدوارم تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشته باشید (بافت هم خونده باشید من که فقط یک فصل خوندم )
  • به من که خیلی خوش گذشت حیف که فردا اخرین روز این تعطیلات کوتاه
  • در اخر می خوام به مناسبت عید غدیر یک حکمت از حضرت علی(ع) بنویسم:
  • از امام پرسیدند عدل یا بخشش کدام یک برتر است. حضرت فرمود:
  • عدالت هر چیزی را در جای خود می نهد در حالی که بخشش ان را از جای خود خارج می سازد.
  • عدالت تدبیر عمومی مردم است درحالی که بخشش گروه خاصی راشامل است
  •  پس عدالت شریف تر و برتر است.
|+| نوشته شده توسط معصومه در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 نیایش
  • خدایا٬ مرا همواره آگاه و هوشیار بدار تا پیش از شناخت "درست وکامل" کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
  • خدایا٬ مرا به ابتذال آرمش و خوشبختی مکشان٫ اضطرابهای بزرگ٬ غم های ارجمند و حیرتهای عظیم بر جانم ریز.
  • خدایا٬ اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر "شبه آدم های کوچک " را متوجه شوم٫ چه دوست تر میدارم "بزرگواری گول خور"باشم تا"کوچک واری گول زن".
  • خدایا٬ بر اراده٫دانش٫بی نیازی٫لطافت روح٫شهامت و تنهاییم بیفزا.
  • خدایا٬ این جمله را که بر زبان داستایوسکی رانده ای بر دلهای روشنفکران فرود آور که"اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است"و در آن صورت جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف است و انسان پوچ است.
  • خدایا٬ به من توفیق تلاش در شکست ٫ صبر در نومیدی ٫ رفتن بی همراه ٫ جهاد بی سلاح ٫ کار بی پاداش ٫ دین بی دنیا ٫ خدمت بی نان ٫عظمت بی نام ٫ایمان بی ریا٫خوبی بی نمود٫ مناعت بی غرور ٫ عشق بی هوس ٫ تنهایی در جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند٫عطا فرما.
  • خدایا٬چگونه زیستن را به من بیاموز٫ چگونه مردن را خود خواهم آموخت.....

برگرفته از کتاب "نیایش"٬ اثر ماندگار و جاوید دکتر شریعتی

|+| نوشته شده توسط میترا در جمعه سیزدهم آذر 1388  |
 این تویی که باختی..
 
پسری بود که عاشق دختری شده بود. دختر خیلی زیبا نبود ولی برای اون پسر همه چیز بود. پسر همیشه به دختره فکر می کرد. در خواب و بیداری، خلاصه زندگیش شده بود اون دختر.

دوستان پسر بهش گفتند؛ تو که اینقدر دختره رو دوست داری چرا به خواستگاریش نمی ری! اون موقعس که می فهمی آیا اونم همچنین احساسی نسبت به تو داره یا نه!

پسر دید بهترین کار همینه. البته جالب اینکه دختره از همون اول می دونست که پسره عاشقشه. چند باره هم دوستان دختره بهش با طعنه یه حرف هایی زده بودند.

اما وقتی یک روز پسر سر صحبت رو با دختره باز کرد و از اون خواستگاری کرد، دختره با صراحت پسر رو رد کرد و به او گفت که علاقه ای به تو ندارم.

بعد از اون شکست، دوستان پسره فکر کردند که الآن که بره یه بلایی سر خودش بیاره. یا معتاد بشه، یا الکلی. خلاصه بره زندگیش رو خراب کنه.

اما وقتی که دیدنش، با کمال تعجب فهمیدن که اصلاً فرقی نکرده! ازش پرسیدن چطوریه که زیاد ناراحت نیستی؟

پسره گفت؛ چرا من باید ناراحت باشم؟ من یکی رو از دست دادم که هیچ وقت دوستم نداشت. ولی اون دختر کسی رو از دست داد که واقعاً دوستش داشت و همش بهش اهمیت می داد. پس این من نیستم که ضرر کردم
...
از وبلاگ کنج قلبم...
|+| نوشته شده توسط آزاده در جمعه سیزدهم آذر 1388  |
 !!!...کلید استجابت...!!!

سلام

بعد چند مدت این آهنگ رو دوباره شنیدم دیدم شعرش خیلی قشنگه گفتم بقیه هم استفاده کنن!!!

اینم شعر:

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
بیاور قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ی اخلاص د ریا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن هر چه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع  منها کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

|+| نوشته شده توسط معین در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  |
 چرت و پرت!!!
گاو ما ما مي كرد، گوسفند بع بع مي كرد، سگ واق واق مي كرد، و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟؟؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
|+| نوشته شده توسط زهرا احمدیان در چهارشنبه یازدهم آذر 1388  |
 

                                                    سلام

 امروز واستون یه چند تا لطیفه ی ادبی! از عبید زاکانی  در نظر گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد تعطیلات خوش بگذره


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهارک در چهارشنبه یازدهم آذر 1388  |
 دیوار نوشته های یک دانشجو...

سلام

دیروز با داداشم دانشکده فنی دانشگاه رازی بودم که نوشته های یه دانشجوی مهندسی عمران روی ستون توجهمو جلب کرد....!.من اون دیوار نوشته رو دقیق و نقطه به نقطه نقل میکنم:

((سلام به تمام پای ستون نشین ها. گویند از این ستون به آن ستون فرج است.نمی دانم از پای کدام ستون به اینجا آمده اید اما امیدوارم در اینجا فرج حاصل شود.

ما که رفتیم تو ساختمان ده طبقه و کنار هر ستون ده دقیقه نشستیم و عاقبت فقط گچی شدیم و با نگاه های مرموز کارگران روبرو شدیم(من پسر هستم!) و مجبور گشتیم از ستونی به بعدی از ابزارهای دفاعی چون میل گرد آن هم از نوع آج دار استفاده کنیم.نه به خاطر حفظ جان بلکه حفظ شرافت... شرافت مهندسی!!شرافتی که امروز آسان خرید و فروش می شود.

{فعلا باید برم حذف و اضافه.بعدا می نویسم دوباره}

ادامه-->شرافت!!وجود داره بازم؟

این دنیا یه الکه(alak)! الکی که بر مبنای ارزش جدا می کنه!هر کسی یه قیمتی داره:یه اشاره...دو شاخه تیر آهن...سه میلیون پول... چهار واحد آپارتمان و ...تو در این دنیایی تا قیمت خودتو بفهمی!چه قدر می ارزی؟ به اندازه عمرت به تو فرصت داده شده تا ارزشمند بشی!پس درست انتخاب کن!))

|+| نوشته شده توسط معین در سه شنبه دهم آذر 1388  |
 جشن عید تا عید
سلام به همگی. امیدوارم حالتون خوب باشه و تعطیلات بهتون خوش بگذره.

فقط امروز یه جشن بسیییییییییارقشنگو جذابو از دست دادین.

میدونید جشن چه وقت واقعاً میچسبه؟ وقتی که قبلش نمرات امتحان به اون سختی شیمی رو دیده باشی. به ماکسهای کلاس(البته اینو بچه ها گفتن که از استاد پرسیدن و امیدوارم صحت داشته باشه که حتما داره) خانم کردزاده/ آقای محمدی و آقای توتزاری هم تبریک میگم. من که اصلاً از نمرم راضی نیستم  

 جاتون واقعاً توی جشن خالی بود. به خصوص قسمت تقلید صدا که یادی از شمالیها و خمینی شهریها کرد. و پخش موزیک زنده سنتی از خطه کردستان که واقعاً زیبا بود البته منظورم آهنگشه چون از شعرش که چیزی متوجه نشدیم. 

خلاصه جای همه ۸۸ها خالی بود.

|+| نوشته شده توسط میترا در یکشنبه هشتم آذر 1388  |
 
 
بالا